... " دستی میان دشنه و دل نیست "...
مقدمه :
سحرگاه 31 شهریور ماه سال 1377 ... شاعر ، نویسنده و دبیر ادبیات در شهر کرمان ، حمید حاجی زاده در بستر و در منزل مسکونی خود واقع در محله گلدشت به همراه پسر 9 ساله اش کارون به شکلی فجیع و با 38 ضربه کارد به قتل رسیدند . پدر و پسر در حالیکه در کنار هم چشم در چشم هم داشتند در خون خویش غسل کرده و جان باخته بودند . این پرونده در اداره آگاهی کرمان همچنان مفتوح است . این جنایت به چه انگیزه ای ؟ ... به چه گناهی ؟ ... چرا اینگونه بیرحمانه ؟ ... و چرا کودکی 9 ساله ؟ ... چون شاهدی بر آنچه گذشت بود ؟ ... آثار حاجی زاده تنها مایه هایی مردمی و ملی داشت و به جبهه ملی علاقمند بود ... همین ...
نوشته زیر بر گرفته از متنی است که بر رسای کوچکترین قربانی قتلهای زنجیره ای توسط مسعود نقره کار در مهر ماه سال 84 نگاشته شده و در ادامه نیز مطلبی از خواهر حمید حاجی زاده آورده شده است ...
ای سیاهی ها ... ای شب ... ای شب پرستان ... روز دمیده خواهد شد ... خورشید طلوع خواهد کرد ... که این رسم همیشه جاوید نور است ...
------------------------------------------------
۷ سال از سحرگاه خونینی که سربازان گمنام و دیندار امام زمانی ، حمید حاجی زادهُ شاعر ، نویسنده و دبیر ادبیات ، و فرزند نه ساله اش "کارون" را با ۳۸ ضربه ی دشنه در خواب مثله کردند ، گذشت .
۷ سال از اَن سحر گاه خون و جنون گذشت ،اما از همان هنگام ، هر سحرگاه اول مهر ماه صدای گرم و دلنشین شاعر قطعه قطعه شده مان را بر فراز گلدشت کرمان می توان شنید ، نه فقط بر فراز گلدشت کرمان ، که بر فراز ایران ، ودر سینه ی بسیاری از عاشقان اَزادی در جهان صدای شاعر طنین افکنده است ، انگاری آن سربازان مسلمان وضو دار و گمنام امام زمانی اطلاعات ، با قطعه قطعه کردن شاعر ، صدای او و شعرش را تکثیر کرده اند :
رفتم از کوچهُ اندیشه برون، سرشکنان
خسته دل، سوخته جان ، با دل باورشکنان
خود نه خاری ز دل خسته من کس نگرفت
که شکستند پر رفتنم این پر شکنان
بر در بسته میخانه، به حسرت دیدم
در دلم می شکند خنجر ساغر شکنان
نیست در گوهر پاکم خلل ازکینه، ولی
دلم اَشفته شد ازغفلت گوهرشکنان
خبر مرغ قفس رابه چمن خواهم برد
گرگذشتم به سلامت ز بر پرشکنان
آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست
خوش نشستی به تنم در شب خنجر شکنان
پاس ما مردم آزاده بدارید که ما
تاج بر داشته ایم از سر افسرشکنان
۷ سال از اَن سحرگاه خونین گذشت، من ا ما سحرگاه هراول مهر ماه صدای شاعر را در این سوی جهان می شنوم و هنوز مات اَن دو چشم زیبا و عسلی هستم، دوچشم پرسشگر که می پرسند چرا؟ چرا من؟ مگر فرزند شاعر بودن گناه است ؟
و من به این می اندیشم که چگونه دستی بر این چشم های عسلی که جهان را شیرین کرده بود و شیرین می خواست زخم دشنه کشید ؟ چگونه قلبی توانست دشنه در قلب کوچک سرشار ازشادی و مهربانی کارون۹ساله، که جهانی صفا وشور بود، بنشاند و پیکر ابریشم گونه اش را پاره پاره کند؟، و گلوئی به نرمی بال پروانه واَشیانه ی هزاران پرنده ی کوچک و عاشق، که اَواز زندگی و شادی می خواندند، را بدرد؟
وبه این می اندیشم که چگونه میتوان باور کرد پَرپَر شدنِ این همه زیبائی و معصومیت را؟ ... گاه به خودم نهیب می زنم " هی ! مگر مرگ کارون را باور کردی ؟" ... اما نه ، من هنوز مرگ او را باور نکردم، قطعه قطعه کردن شاعر را باور کردم اما مرگ کارون را نه.
گفته بودم پسرم شده است، و هر شب پس از اینکه تکلیف مدرسهاش را انجام میدهد، کیفاش را آماده میکنم، لباسهایش را کنار کیف میگذارم ، و میخوابانمش ، صبح بیدارش میکنم ، باهم صبحانه میخوریم ، و به مدرسه میرسانماش.
گفته بودم پسرم شده است کارون ، و"کارون در من است" ... "کارون در من است " با هولناک ترین کابوس ها :
بیرحمترین قاتلین ، مهربانی و عشقاند ، کابوسِ سازان من ، با سرهائی تیغانداخته ، ریش و سبیل کوتاه شده و شاربزده ، حنائیرنگ ، با پیشبند سفیدِ پلاستیکی ، چکمههای سیاه ، انگشتری عقیق بر انگشتان کوچک ، و هرکدام دشنه ای در دست. فریادی میشوم من؛
" منو بکشین ، با اون کاری نداشته باشین"
آنشب حمید هم این کار را کرده بود. کیف مدرسهی کارون را آماده کرده بود ، تکلیفی اما نداشت که انجام بدهد ، نخستین روز مدرسه بود. لباسهایش را کنار کیفاش گذاشته بود. سر تراشیدهاش را که بوی حمام میداد، بوسیده بود و گفته بود ؛ " بخواب پسرم ، فردا روزِ اولِ مدرسه ست، زود بخواب که فردا سرحال باشی" و خودش سراغ کاغذ و قلماش رفته بود تا با شعر بخوابد.
آمدند. برقِ کارد و انگشتریهای عقیق انگشتان کوچکشان بر دیوار و سقف اتاقِ محقر شاعر نقش زد، نیزههای نور که زیر سقفِ مقرنس تاریخشان، بیش از یکهزار و چهارصدسال است نورافشانی میکند، تاشاعر قطعه قطعه کند... اَمدند و صدای شاعر زیر سقف لعنتی پیچید:
" منو بکشین، با اون کاری نداشته باشین "
و کاروناش را گوشهای مخفی کرد ، تا رنج و ضجهی جگرگوشهاش را نبیند. و ندید هولناکترین لحظهی زندگیاش را. کارون امّا شاهد بود. تاب نیاورد به یاری پدر نرود. شاید خیا ل میکرد او را نخواهند کُشت. خیال میکرد .... خیال می کرد ... کارون را ... پَرپَرش کردند.
و دو چشمِ عسلی ، و نگاهی سبز امّا سرد ، چشم بر سقف دوختند ، که صدای جبونترین قاتلینِ روانپریشِ جهان در آن پیچیده بود ، صدای تاریخشان ؛
"هرگز هیچکس را نکُشتم ... الا ائمه فتوی دادند که او کشتنیست"
فتوای قتل شاعر را باور میکنم. تاریخشان تاریخی از ایندست فتواهاست.
اما نه ، مرگ "کارون" را هنوز باور نمیکنم، مرگ کوچکترین قرنانی قتل های زنجیره ای را.
------------------------------------------------
مجریانِ فتوی مُفتی، به خونسردی امام شان دشنه های خونین شستند و رفتند.
کارون امّا زنده ماند ، مگر همان پسرکی نیست که به دنبال قاصدک میدود؟ وبا همکلاسیهایش حیاط مدرسه را روی سرشان گذاشته اند و هلهلهای برپا کرده اند. مگرهمان چشم عسلی ی زیبا نیست که زیر قاصدک فوت می کند تا بیشتر و بالاتر پرواز کند؟ روز اول مدرسه است ، میتوانند بیشتر بازی کنند.
شاعر پشت پنجرهی کلاس درس ایستاده است. معلمشان است. نگاه شان می کند و آرام آرام با قاصدک پروازمی کند و می خواند.
نیست در گوهر پاکم خلل از کینه، ولی
دلم آشفته شد از غفلت گوهر شکنان
و مدرسه پُر از قاصدکهای پَرپَر می شود، پُر از پرندههای سربریده که از حلقومِ بریدهی کارون بیرون می ریزند.
پُر از شعر ، پُر از قلم ، پُر از چشمهای عسلی ، پُر از نگاههای سبز. مگر نه اینکه آنها را قطعهقطعه کرده بودند؟
شاعر را قطعهقطعه کرده بودند، من امّا قطعهقطعه کردن کارون را باور نمیکنم.
------------------------------------------------
کابوس هولناک زندگیام شدهاند:
دو برادر"اروند" و "ارس" پاورچین پاورچین میآیند تا دم صبح را پیش پدر و برادر کوچکشان بگذرانند. پا توی اتاق می گذارند و....
لرزشی غریب جسم و جان شان را میلرزاند. چشمهایشان را میمالند. نه، نه، هراسآورتر از کابوس است. مادر را که در اتاقی دیگر خوابیده بود بیدار می کنند ، وهرسه زانو میزنند، و بلندترین و دلخراش ترین ضجه و فریاد انسان میشوند. فریادی که با هزاران فریاد دیگر در زیر سقفِ مقرنس لعنتی درهم میآمیزند.
و.....هر سه آرام آرام قطعه قطعه میشوند.
من این کابوس را بارها دیدهام.
خانوادهای قطعهقطعه شده، سحرگاهی خونین راه میافتند تا پیکرهای مهربانی و معصومیت را تشییع کنند. تشییعیای بیپایان.
من هم با آنها هستم، مگر نه اینکه "کارون" پسرم شده است، مگر نه اینکه "کارون در من است"؟
------------------------------------------------
7سال است که دو چشمِ عسلی با نگاهی سبز ، شبیه چشمهای کارون و حمید ، دریچهای شده اند به سوی فاجعهای هراسآور و تاریخی
شرمساز ... دو چشم عسلی با نگاهی سبزدادخواه بیدادی تاریخی ست ، که بر مهربانی و معصومیت روا داشتهاند؛
خواهری که شیونهای مادرش ، که در سوگ پسر و نوهاش دق مرگش کردند ، را در گوش دارد، و "هرشب حمید و کاروناش پُشت پلکهایش میخوابند تا هر صبح با حضور آنها بیدار شوند":
این صدا ، مرثیه خوانی خواهری قطعه قطعه شده است ؛
»گفتم از جنوب میآیم از سومین جهان ، از تلاقی ثروت و فقر. انقلابی را از سر گذراندهام. هشتسال جنگ ، موشک ، انفجار ، وحشت بر من گذشته، زندان، اعدام، سنگسار، تعقیب، تهدید، زلزله، طوفان همه را در عین یا در ذهن تجربه کردهام و هربار چون ققنوس از میان خاکستر خود پر کشیدهام. و هنگام نوشتن یا نوشتهشدن همهٌ اینها را در خود داشتهام. و یک عمر با دیدن صفحهٌ حوادث روزنامه روی برگرداندهام.... و ناگهان نام خانوادگی خودم را با تیتر درشت در میان صفحه حوادث روزنامهها دیدهام. زوال آرزوهایم را به سوگ نشستهام. پیکر پاره پارهٌ برادرم، جسم از هم دریدهٌ کارونم را بر بالهای روح و روانم تشییع کردهام و در دورترین نقطهٌ گورستان دست روی گوشهایم فشردهام و از صدای جیغهای کودکان جهان کر شدهام، از نگاه پُرسان مادرم گریختهام و مهربانی بیدریغ ملتی را در روزهای فاجعه دیدهام و زهر طعنهها چشیدهام و با این همه هنوز داغم، داغ و منتظر تا فاجعه تهنشین شود و سفیدی هولناک کاغذ بخواندم. «۲
»... و هیچکس نگفت در آن دل تاریکی دستهای چه کسی را صدا کردی تا دست کوچک و نازنین کارون پیش بیاید و من هر شب به امید آمدن تو بخوابم و تو هیچ نیائی و هیچ نگوئی تا من روزها بنشینم و فکر کنم که تو باز هم از راه مدرسه با یک بغل شقایق از راه میرسی و با شیطنت شقایقها را طوری به طرف من دراز میکنی که گُلها به دست من که رسید زمین از خون گلبرگهای شقایق رنگین شود و من داد بزنم، پا بکوبم و گاه سرم را به دیوار کاهگلی حیاط که: "ببین پَرپَرشون کردی"، بگویم، بگویم تا دلت بسوزد، سرم را روی شانهات بگذاری و بگوئی: "خب فردا غنچههاشو برات میآرم که پَرپَر نشن" و ندانی شبی که بیرحمی اوج میگیرد و چهرهی انسانیت در وجود قاتلانت رنگ میبازد، غنچهها هم پَرپَر میشوند تا تراژدی غمبار مرگ پدر و پسری را در دوقدمی هم رقم بزند، تا در دل سیاهی شب خون "سحر"جاری شود، "کارون" بخُروشد و دستی با شقاوت سینهاش را بشکافد تا رنگ عسلی چشمهایش در سبزی چشمهای تو در خون بغلطد تا کودکان قوم خواب ببینند که تو آمدهای و میگویی: "خون رنگ زعفران است" و بچههای شهر سرمشقهای کلاس خوشنویسیشان را از شعرهای تو بگیرند و نام "کارون" بر زبان کودکان فردا جاری شود."
نام کارون بر زبان کودکان امروز و فردا، وِ جهان مهربانی و معصومیت جاریست.
و میلیونها چشم ، چشم بر چشمهای عسلی و نگاه سبز دوخته اند تا فاجعه را در حافظهی خود ثبت کنند. میلیون ها سینه ی کوچک و بلورین دهان گشوده اند و چشم عسلی را به میهمانی قلب های کوچک شان دعوت می کنند. گیرم که حافظهی نزدیک این میلیونها چشم وقلب تاب حفظِ شرمآورترین و ننگینترین رخداد زندگیشان را نداشته باشند و تلاش کنند آن را از ذهن بزدایند، امّا با "حافظهی دور" چه میتوان کرد، حافظهای ماندگار که هیچ چیز و هیچ کس توان جدا کردناش را از ذهن و تاریخ ندارد.
حمید و کارون فراموششدنی نیستند. " فاجعه ته نشین نخواهد شد"، تا هنگامی که کارون زنده است ، تاهنگامهی خاکسپاریِ مهربانی و معصومیت.
۷ سال از اَن سحرگاه خونین گذشت ، و من در این سوی جهان هنوزمرگِ "کارون" را باور نکرده ام. هیچ پدری مرگِ فرزندش را باور نمیکند، بویژه پدری که چشم انتظار دو چشم عسلی ست ، تا "از مدرسه با یک بغل شقایق بیاید و " گلدشت " را رنگین کند"
2
نوشته شده توسط عمو جواد در
سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 9